تو دنیایی که ازدواج‌های سیاسی قانون بازیه… دافنه خوش‌شانس بود. با عشق اولش ازدواج کرد و شد ملکه! ولی یه روز، یه زن کور به اسم روزتا پیداش شد و گفت: «بچه‌ای که تو شکممه، مال امپراتوره.» امپراتور چیکار کرد؟ نه انکار، نه عذرخواهی… بلکه رسماً دافنه رو گذاشت کنار! اما وسط این همه سیاهی، نقاش جوون و جذابی به اسم مفیس وارد قصه می‌شه: «ملکه‌ی من… اجازه میدین پیشتون بمونم؟» اولش فکر کرد داره شوخی می‌کنه… ولی کم‌کم فهمید این حرفا از ته دل مفیسه و قراره همه چیز عوض بشه… داستان عشق، خیانت💔، و شروعی دوباره…