Knight Under Heart

ارسال شده توسط Nsadeghi2002

  • Video Game
  • اکشن
  • درام
  • فانتزی
1
2
3
4
5
4.8 / 5

اطلاعات

  • نوع
  • تاریخ انتشار نامشخص
  • تعداد چپتر نامشخص
  • وضعیت پایان یافته

لی یوشین پسری دبیرستانی‌ست که برای تست یک بازی واقعیت مجازی انتخاب میشود. ولی آن یک بازی عادی نبود، بلکه یک شبیه سازی ۱۰۰درصد ادغام بود. یک بازی‌ای که همه چیزش احساس واقعی بودن میداد، آن هم در چرخه‌ای از مرگ و زنده شدن که لوگ اوت کردن ازش امکان پذیر نیست. حال یوشین آماده نبرد میشود تا بتواند از این میدان جنگ جهنمی فرار کند...

رتبه داستان

این رتبه توسط نقاد ارسال شده است

8/10

توضیحات ( داستان )

توضیحات توسط نقاد ارسال شده است

راستش چیزی که اول از همه باعث شد برم سراغ Knight Under My Heart، ایده‌اش نبود، چون اگر بخوام خیلی صادق باشم ایده‌ی لوپ و ریست شدن چیز جدیدی برای من نیست و قبل از این هم داستان‌های زیادی دیدم که شخصیت اصلی می‌میره و برمی‌گرده و دوباره مسیر رو از اول طی می‌کنه. حتی خود اینکه اینجا داستان در قالب یک بازی VR اتفاق میفته هم چیزی نبود که خیلی منو جذب کنه و شخصاً اگر قرار بود فقط بر اساس همین ایده انتخابش کنم احتمالا سراغش نمی‌رفتم. چیزی که واقعاً منو گرفت بیشتر روندی بود که نویسنده با این ایده ساخته بود. اوایل داستان حتی فکر می‌کردم با یک تست بازی طرفیم و همین موضوع باعث شده بود خیلی هم با داستان ارتباط نگیرم. ولی وقتی مشخص شد قضیه اصلاً یک بازی معمولی نیست و پشت این تست یک هدف نظامی وجود داره، برای من جالب‌تر شد. اینکه قرار نیست صرفاً یک نفر بره داخل یک بازی و مرحله‌ها رو رد کنه و در نهایت برنده بشه، بلکه یک شرکت دنبال اینه که ببینه آیا میشه از یک سرباز معمولی، با استفاده از این شبیه‌سازی و تکرار، چیزی خیلی فراتر از یک انسان عادی ساخت، ایده‌ای بود که دوست داشتم. نه به خاطر اینکه کاملاً جدید بود، بلکه چون در چهارچوب داستان قابل قبول اجرا شده بود. مشکل من با این قسمت این بود که توضیحی که درباره خود تست و شرکت می‌گیریم برای من کافی نبود. در نهایت حدودی متوجه شدم که هدف چی بوده، ولی هنوز سوال‌هایی داشتم که داستان جواب مشخصی بهشون نمی‌داد. مثلاً اینکه دقیقاً این سیستم چطور قرار بوده روی بدن واقعی اثر بذاره یا چرا یوشین بعد از هر ریست از نظر فیزیکی قوی‌تر میشه. برای من حتی یک جمله ساده که توضیح بده تغییراتی که شخصیت در طول شبیه‌سازی تجربه می‌کنه مستقیماً روی بدن واقعی هم اثر میذاره و بعد از هر ریست بدنش با وضعیت جدیدش هماهنگ میشه، می‌تونست این مسئله رو خیلی منطقی‌تر کنه. اینجا بیشتر حس کردم توضیحات کم بوده، نه اینکه خود ایده غیرمنطقی باشه. خود لوپ‌ها هم با اینکه تا حدی تکراری میشن، برای من نقطه قوت داستان بودن. سه چهارم داستان تقریباً صرف همین تکرارها میشه و تا چپتر ۲۹ هنوز داریم بخش زیادی از یک مسیر رو دوباره می‌بینیم، پس طبیعیه که بعضی جاها حس تکرار به وجود بیاد. ولی چیزی که باعث شد اذیتم نکنه این بود که داستان لازم ندید هر بار تمام اتفاقات رو از اول نشون بده. بعضی لوپ‌ها خیلی سریع رد میشن و بعضی‌ها بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرن و همین باعث شده بود ریتم خیلی بدتر از چیزی که می‌تونست بشه نشه. از طرف دیگه پیشرفت یوشین در طول این لوپ‌ها برای من قابل قبول بود. ما با یک نابغه یا شخصیت فوق‌العاده باهوش طرف نیستیم. یک دانش‌آموز عادی داریم که اول داستان حتی متوجه نمیشه یک جای کار مشکل داره و طبیعی هم هست، چون اگر از همان اول همه چیز رو می‌فهمید اصلاً آن همه تکرار معنی نداشت. اینکه بعد از ده‌ها و صدها بار تجربه کردن یک مسیر، کم‌کم شروع کنه به فهمیدن جزئیات و استفاده از چیزهایی که قبلاً یاد گرفته، به نظرم یکی از بخش‌های خوب داستانه. واقعاً نمی‌خواستم نویسنده یک شخصیت معمولی رو برداره و بعد از چند ریست ناگهان تبدیلش کنه به یک نابغه که همه چیز رو از قبل می‌دونه. پلات داستان هم بیشتر از اینکه با غافلگیری‌های خیلی بزرگ منو جذب کنه، با ترتیب اتفاقات جذبم کرد. راستش نمی‌تونم بگم وسط داستان مدام با خودم می‌گفتم «واو، اینو اصلاً پیش‌بینی نمی‌کردم»، ولی اتفاقات به شکلی پشت سر هم قرار گرفته بودن که همیشه دلم می‌خواست ببینم مرحله بعدی چیه و شخصیت این بار چه چیزی یاد می‌گیره. برای من همین موضوع مهم‌تر بود. داستان نقطه اوج‌های خودش رو در زمان مناسبی قرار میده و با اینکه یک بخش خیلی زیادی از داستان روی یک مسیر تکرارشونده می‌گذره، حس نکردم روند کلی افت شدیدی داشته باشه. پایان هم به نظرم دقیقاً جایی تموم شد که باید تموم میشد. موقع خوندن واقعاً یه بخشی از من می‌گفت «عه، تموم شد؟» چون دوست داشتم کمی بیشتر از نتیجه کار و زندگی شخصیت‌ها بدونم، مخصوصاً درباره سفیا و اینکه بعد از اتفاقات داستان چه اتفاقی برای اونها میفته. ولی هرچقدر بیشتر بهش فکر می‌کنم، ادامه مستقیم این داستان احتمالاً تصمیم خوبی نبود. اگر قرار بود دوباره همان فرمول را ادامه بدهند، خیلی راحت می‌تونست تبدیل بشه به یک داستان کش‌دار که فقط برای ادامه دادن، یک تهدید یا مرحله جدید بهش اضافه شده. اگر قرار باشه چیزی از این دنیا ساخته بشه، من بیشتر یک ساید استوری چند چپتری یا حتی یک داستان جدا با ایده‌ای جدید رو ترجیح میدم. در نهایت داستان برای من شاهکار یا یک ایده کاملاً جدید نبود، ولی اجرای ایده خوب بود و همین برای من کافی بود. مهم‌تر از خود لوپ، روندی بود که درون این لوپ اتفاق می‌افتاد و اینکه شخصیت کم‌کم از یک دانش‌آموز معمولی به کسی تبدیل میشه که بعد از این همه تجربه دیگه نمی‌تونه همون آدم اول داستان باشه. تنها چیزی که واقعاً دلم می‌خواست بیشتر درباره‌اش بدونم، پیش‌زمینه شرکت و بعضی شخصیت‌های اطرافش بود. با این حال این کمبود به حدی نبود که پایان رو خراب کنه یا باعث بشه حس کنم داستان ناقص مونده. برای همین در مجموع ۸ از ۱۰ میدم.

رتبه ( طراحی )

این رتبه توسط نقاد ارسال شده است

10/10

توضیحات ( طراحی )

توضیحات توسط نقاد ارسال شده است

آرت این مانهوا برای من واقعاً ۱۰ از ۱۰ بود. نه از اون ۱۰هایی که میگم چون همه چیز بی‌نقصه، بلکه چون واقعاً هیچ چیزی در طراحی وجود نداشت که موقع خوندن توی ذوقم بزنه و در عین حال خود آرت هم اونقدر شخصیت داشت که صرفاً یک طراحی تمیز و معمولی به نظر نرسه. من کلاً آرت برایم خیلی مهمه، مخصوصاً وقتی داستانی بخش قابل توجهی از جذابیتش رو از مبارزه می‌گیره. برای مثال خودم از مبارزه‌هایی که جزئیات زیادی دارن خیلی خوشم میاد و The Regressed Mercenary Machinations برای من از این نظر سطح بالاتری داره، ولی اینجا هم مبارزه‌ها واقعاً خوب طراحی شده بودن و چیزی نبود که بخوام ازشون رد بشم. حرکات قابل فهم بودن، صحنه‌ها شلوغ و نامفهوم نمی‌شدن و حس مبارزه منتقل می‌شد. بعضی فایت‌ها واقعاً از اون قسمت‌هایی بودن که باعث می‌شدن بخوام سریع‌تر برسم به پنل بعدی ببینم چه اتفاقی میفته. چیزی که بیشتر از همه در آرت دوست داشتم این بود که استایل خودش رو داشت. خیلی وقت‌ها وقتی چند تا مانهوا از یک ژانر مشخص می‌خونیم، طراحی شخصیت‌ها و حتی فرم کلی پنل‌ها اونقدر شبیه هم میشه که اگر اسم اثر رو برداری، تشخیص دادنشون سخت میشه. اینجا حداقل برای من این حس وجود نداشت که دارم یک کپی از یک اثر دیگه می‌بینم. طراحی‌ها دم‌دستی نبودن و مشخص بود برای ظاهر شخصیت‌ها و فضای کلی اثر یک هویت بصری در نظر گرفته شده. طراحی چهره‌ها هم یکی از چیزهایی بود که موقع مرور دوباره بیشتر به چشمم اومد. احساسات شخصیت‌ها خیلی خوب منتقل می‌شد و لازم نبود حتماً دیالوگ توضیح بده که شخصیت مضطربه یا نگران شده تا متوجهش بشم. این موضوع مخصوصاً برای یوشین خوب جواب داده بود. اول داستان اضطراب و سردرگمی اون رو میشه از حالت چهره‌اش فهمید و بعد که کم‌کم وارد مرحله پرسش و کنجکاوی درباره سفیا و دنیایی که داخلش گیر افتاده میشه، حالتش هم تغییر می‌کنه. در آخر هم آرامشی که بعد از تمام شدن ماجرا داره، با چیزی که در طول داستان دیده بودیم هماهنگه. البته از نظر تغییر ظاهری شخصیت در طول زمان نمی‌تونم خیلی حرف بزنم، چون داستان عملاً فرصت خیلی زیادی برای این کار نمی‌ده. ضمن اینکه بخش زیادی از داستان هم بر پایه ریست شدنه و طبیعی بود که ظاهر شخصیت‌ها قرار نباشه هر بار تغییر چشمگیری داشته باشه. به نظرم اینجا اتفاقاً ثابت موندن ظاهر بیشتر به منطق داستان کمک می‌کرد تا اینکه بخوان صرفاً برای نشان دادن رشد شخصیت، ظاهرش رو مدام عوض کنن. رنگ‌بندی شاید تنها جایی باشه که اگر بخوام کاملاً سخت‌گیرانه نگاه کنم، بگم می‌تونست برای سلیقه شخصی من کمی زنده‌تر باشه. رنگ‌ها یک مقدار بی‌جون به نظر می‌رسن، ولی در عوض با فضای خود داستان کاملاً هماهنگن. برای همین نمی‌تونم واقعاً به عنوان ایراد ازش یاد کنم. اگر رنگ‌ها خیلی شاد و پررنگ می‌بودن، احتمالاً حتی بیشتر با فضای داستان تضاد پیدا می‌کردن. یک ایراد کوچک‌تر هم طراحی سربازها بود. خیلی از سربازها واقعاً شبیه هم بودن و بعضی وقت‌ها حس می‌کردم برای شخصیت‌های پس‌زمینه خیلی وقت گذاشته نشده. البته از اون طرف تعداد سیاهی‌لشکرها هم اونقدر زیاد نبود که این مسئله تبدیل به یک مشکل جدی بشه یا مدام توی چشم بزنه، ولی اگر قرار باشه یک چیز رو از نظر طراحی مشخص کنم که می‌تونست بهتر باشه، همین تفاوت بیشتر بین سربازهاست. با همه اینها، کیفیت آرت در طول کار برای من افت نکرد. این موضوع شاید ساده به نظر بیاد ولی برای یک اثر سریالی واقعاً مهمه، مخصوصاً وقتی داستان وارد بخش‌های اکشن میشه. بعضی مانهواها شروع خیلی خوبی دارن و بعد از چند ده چپتر کیفیت پنل‌ها یا طراحی شخصیت‌ها افت می‌کنه، ولی اینجا من چنین چیزی ندیدم. در نهایت چیزی که باعث شده ۱۰ بدم این نیست که فکر کنم این بهترین آرتی هست که در تمام عمرم دیدم. برای من ۱۰ اینجا یعنی یک آرت با استایل مشخص، طراحی چهره خوب، مبارزات قابل قبول و جذاب، کیفیت ثابت و بدون چیزی که موقع خوندن اذیتم کنه. و وقتی داستان هم خودش خوبه، داشتن چنین آرتی باعث میشه تجربه کلی خیلی بهتر بشه. ارزش خریدش رو هم برای من بالا برد، چون واقعاً از اون آثاری نبود که بعد از چند چپتر بگم پولم رو برای آرت دادم و داستان چیز خاصی نداره.

رتبه ( کارکتر )

این رتبه توسط نقاد ارسال شده است

9/10

توضیحات ( کارکتر )

توضیحات توسط نقاد ارسال شده است

شخصیت اصلی برای من یکی از قسمت‌های خوب Knight Under My Heart بود و چیزی که بیشتر از همه درباره‌اش دوست داشتم این بود که نویسنده از اول نخواست یک شخصیت عجیب و غریب یا نابغه تحویل ما بده. یوشین در شروع داستان واقعاً یک دانش‌آموز معمولیه. به فکر بازی کردنه، زندگی خیلی خاصی نداره و مثل خیلی از آدم‌های عادی بعد از مدرسه میره سراغ چیزی که دوست داره. حتی به نظرم اگر قرار بود از همون اول خیلی باهوش‌تر از چیزی که هست نوشته بشه، بخشی از جذابیت داستان از بین می‌رفت. این معمولی بودن بعداً برای خود روند لوپ هم خیلی خوب جواب میده. چون وقتی یک نفر باهوش فوق‌العاده داشته باشیم، ممکنه از همون چندمین بار اول متوجه چیزهایی بشه که قرار بوده ده‌ها بار بعد بفهمه. ولی یوشین اولش واقعاً نمی‌فهمه یک جای کار میلنگه و بعد از اینکه بارها و بارها همون اتفاقات رو تجربه می‌کنه، کم‌کم شروع می‌کنه به کنار هم گذاشتن چیزها. برای من این رشد منطقی بود. قرار نیست با هر ریست یک قدرت جادویی به دست بیاره؛ صرفاً داره تجربه جمع می‌کنه و اگر صدها بار یک مسیر رو طی کنی و از هر بار چیزی یاد بگیری، طبیعیه که در نهایت آدم کاملاً متفاوتی نسبت به دفعه اول باشی. رشدش هم فقط در مهارت نبود. قطعاً در مبارزه و شناخت محیط بهتر میشه و اگر قرار بود بعد از این همه ریست همچنان همان آدم اول باشه، واقعاً مسخره می‌شد، ولی چیزی که بیشتر دوست داشتم تغییر ذهنیتشه. اول داستان اضطراب و سردرگمی داره، بعد کم‌کم پرسشگر میشه و شروع می‌کنه درباره سفیا و دنیایی که داخلش قرار گرفته سؤال پرسیدن. بعد از اون به جایی می‌رسه که با وجود تمام چیزهایی که تجربه کرده، هنوز می‌خواد امیدش رو از دست نده و سفیا رو نجات بده. در نهایت هم یک آرامش مشخص در شخصیتش وجود داره که با پایان داستان و تمام شدن این چرخه هماهنگه. به نظرم این تغییرات خیلی اغراق‌آمیز نبود. قرار نیست بگیم یوشین در پایان تبدیل به یک انسان کاملاً جدید شده، ولی مشخصه که دیگه اون دانش‌آموز عادی ابتدای داستان نیست. این تفاوت هم بیشتر از اینکه از یک تغییر ناگهانی شخصیت بیاد، نتیجه چیزیه که از سر گذرونده. بارها مرده، بارها شکست خورده، بارها یک مسیر رو تکرار کرده و طبیعتاً این چیزها روی آدم اثر میذاره. در کنار شخصیت اصلی، سفیا برای من جالب‌ترین شخصیت فرعی بود. بیشتر به خاطر اینکه کنجکاوم می‌کرد بدونم واقعاً چه کسیه و چه ارتباطی با این اتفاقات داره. رابطه‌ای هم که بین این دو شکل گرفت برای من منطقی بود. شاید اگر بیست بار پشت سر هم یک نفر جلوی چشمت بمیره و تو هم در شرایط مرگ و زندگی باشی، اینکه نسبت به اون آدم احساس پیدا کنی خیلی عجیب نباشه. برای همین حتی اون مقدار رومنس موجود در داستان هم برای من مصنوعی یا اضافه به نظر نرسید. با این حال شخصیت‌های فرعی جایی هستن که فکر می‌کنم داستان می‌تونست کمی بیشتر بهشون بپردازه. نه اینکه بخوام برای هر کدوم فلش‌بک و چپتر جدا داشته باشیم، اتفاقاً چنین چیزی احتمالاً ریتم داستان رو خراب می‌کرد، ولی بعضی شخصیت‌ها واقعاً سوال ایجاد می‌کردن. مثلاً ارشد چهارم دقیقاً کی بود؟ هدف واقعی بعضی از مدیرها چی بود؟ اون مدیر دقیقاً چی می‌خواست؟ حتی درباره دختر بلوند و گذشته‌اش هم اطلاعات بیشتر می‌تونست جالب باشه. این کمبود برای من بیشتر حس «کنجکاو موندن» داشت تا اینکه بگم شخصیت‌ها بد نوشته شدن. شخصیت‌ها بک‌گراند داشتن و صرفاً سیاهی‌لشکر نبودن، ولی داستان عمداً یا به خاطر محدودیت تعداد چپترها همه اطلاعات رو در اختیارمون نمیذاره. یک نکته دیگه هم درباره یوشین بعد از پایان داستان برای من جالب موند. این شخصیت در طول داستان بارها و بارها آدم‌هایی رو می‌کشه، حتی اگر در نهایت بدونیم اونها NPC هستن. حالا اینکه بعد از برگشتن به دنیای واقعی، این همه تجربه مرگ و کشتن چه تأثیری روی نگاهش به جان آدم‌های واقعی میذاره، سوالیه که داستان جوابش رو نمیده. و راستش فکر نمی‌کنم حتماً لازم بوده جواب بده، ولی چیزی بود که بعد از تمام کردن داستان خودم بهش فکر کردم. در مورد رومنس هم با اینکه در حالت عادی اصلاً برای این ژانر دنبال رومنس نیستم و حتی اگر از اول می‌دونستم داستان چنین بخشی داره احتمالاً برای همین موضوع نمی‌خریدمش، ولی چیزی که اینجا داشت آنقدر کم و کنترل‌شده بود که اذیتم نکرد. اتفاقاً اگر حذفش می‌کردن، فکر می‌کنم داستان یک چیزی کم داشت. نه به این معنی که داستان عاشقانه بود، بلکه همین مقدار رابطه باعث شد بعضی اتفاقات احساسی‌تر بشن. در مجموع شخصیت‌ها برای من ۹.۵ از ۱۰ هستن. شخصیت اصلی واقعاً خوب نوشته شده و رشدش قابل قبول و تدریجیه، شخصیت‌های فرعی هم جذابیت خودشون رو دارن. تنها چیزی که باعث میشه ۱۰ ندم اینه که بعضی از اونها بیشتر از چیزی که در نهایت دیدیم ظرفیت داشتن.

رتبه ( جذابیت )

این رتبه توسط نقاد ارسال شده است

8/10

توضیحات ( جذابیت )

توضیحات توسط نقاد ارسال شده است

اگر بخوام فقط بر اساس لذتی که از خوندن بردم نمره بدم، Knight Under My Heart برای من ۸.۵ از ۱۰ میشه. داستان از اون چیزهایی نبود که هر لحظه‌اش با خودم بگم «واو، این دیگه چی بود»، ولی در عوض تقریباً هیچ جایی هم نداشتم که واقعاً خسته بشم و بخوام فقط سریع‌تر بخونم تا تموم بشه. برای من جذابیت اصلی داستان از پایان نمیومد. از همون اول تقریباً مشخصه که چنین داستانی بالاخره قراره به یک پایان نسبتاً خوب برسه و قرار نیست آخرش شخصیت اصلی برای همیشه توی اون وضعیت بمونه. برای همین چیزی که منو جلو می‌برد این نبود که «بالاخره نجات پیدا می‌کنه یا نه؟» بیشتر می‌خواستم بدونم در مسیر رسیدن به اون نقطه چه چیزهایی تجربه می‌کنه، چه چیزهایی یاد می‌گیره و بعد از هر بار ریست چه تفاوتی ایجاد میشه. همین باعث شد با وجود اینکه سه چهارم داستان عملاً حول لوپ می‌گذره، روند برای من از نفس نیفته. طبیعتاً تکرار وجود داشت و نمی‌تونم بگم همه لوپ‌ها به یک اندازه جذاب بودن، ولی داستان لازم نبود همه اونها رو با جزئیات کامل نشون بده. بعضی جاها سریع‌تر جلو میره و بعضی قسمت‌ها رو بیشتر می‌بینیم و همین انتخاب باعث شده بود حس نکنم دارم یک اتفاق رو صد بار با شکل یکسان می‌خونم. چند قسمت مشخص هم بودن که واقعاً بیشتر از بقیه منو درگیر کردن. چون فقط یک مبارزه ساده نبود؛ چیزی بود که شخصیت در طول تجربه‌های قبلی یاد گرفته بود و حالا داشت ازش استفاده می‌کرد. این نکته برای من خیلی مهمه. اگر شخصیت بعد از هر ریست فقط قوی‌تر می‌شد و دشمن‌ها رو راحت‌تر شکست می‌داد، احتمالاً خیلی زود خسته‌کننده می‌شد. ولی وقتی می‌بینیم چیزهایی که قبلاً تجربه کرده در تصمیم‌های بعدی خودشون رو نشون میدن، حس می‌کنیم این لوپ‌ها واقعاً کاربرد دارن. یعنی داستان صرفاً زمان شخصیت رو تلف نکرده و هر بار چیزی به تجربه‌اش اضافه شده. از طرف دیگه آرت هم جذابیت کلی اثر رو بالا برد. من معمولاً داستان رو به آرت ترجیح میدم و اگر داستان واقعاً خوب باشه حتی آرت ضعیف رو هم تحمل می‌کنم، ولی وقتی یک اثر هم داستان خوبی داشته باشه و هم آرت خوب، طبیعتاً تجربه خیلی بهتر میشه. اینجا دقیقاً همین اتفاق افتاده. آرت هم به اندازه‌ای خوب بود که مبارزه‌ها رو جذاب‌تر کنه و هم استایل خودش رو داشت که باعث می‌شد خواندنش لذت‌بخش باشه. رومنس هم با اینکه اصولاً چیزی نیست که برای این ژانر دنبالش باشم، اینجا به نظرم به جذابیت آسیب نزد. اتفاقاً باعث شد یوشین فقط یک شخصیت باشه که دنبال حل کردن تست و پیدا کردن راه خروج از اون دنیاست نباشه. وقتی سفیا تبدیل به کسی میشه که واقعاً براش اهمیت داره، انگیزه‌اش برای ادامه دادن هم ملموس‌تر میشه. البته اگر مقدار رومنس خیلی بیشتر از این می‌شد، احتمالاً برای من نتیجه برعکس داشت. یکی از چیزهایی که باعث شد آخر داستان بیشتر بی‌تاب بشم، همین بود که می‌خواستم ببینم بالاخره این روند به کجا می‌رسه. نه اینکه پایان غیرقابل‌پیش‌بینی باشه، بلکه بعد از این همه تجربه واقعاً می‌خواستم نتیجه تلاش‌های یوشین رو ببینم. با این حال حتی در اون قسمت هم نمی‌شد داستان رو چند صفحه جلو زد، چون جذابیتش بیشتر در روند اتفاقات بود. در نهایت اگر کسی ازم بپرسه «ارزش خوندن داره؟» جوابم خیلی ساده است: آره، بخون، خوبه. مخصوصاً اگر از لوپ، اکشن، رشد تدریجی شخصیت و فضای فانتزی/گیمینگ خوشت میاد، احتمالاً ازش لذت می‌بری. فقط نباید انتظار یک شاهکار ژانر یا یک داستان با world-building فوق‌العاده عمیق داشته باشی. بعضی بک‌گراندها ناقص می‌مونن، بعضی توضیحات کافی نیستن و لوپ‌ها هم طبیعتاً بعد از مدتی تکراری میشن. برای خودم با وجود اینکه اگر از اول می‌دونستم رومنس هم داره احتمالاً صرفاً به خاطر ژانرش سراغ خریدش نمی‌رفتم، از پولی که بابتش دادم پشیمون نیستم. فکر نمی‌کنم اثری باشه که سال‌ها بعد هنوز همه جزئیاتش توی ذهنم مونده باشه؛ احتمالاً یک روز اسمش جایی به چشمم می‌خوره و با خودم میگم «عه، این جالب بود، من خونده بودمش»، ولی همین هم برای اثری که ازش انتظار شاهکار قرن نداشتم کاملاً قابل قبوله. تجربه خوندنش خوب بود، ریتمش اذیتم نکرد و مهم‌تر از همه، داستان تونست منو تا آخر همراه خودش نگه داره.