خدای این دنیا هنوز خشمگین و ناراضی بود. قرار بود دنیایش او را سرگرم کند! قرار بود تماشای آن لذت بخش باشد! با این حال، هر کسی در این دنیا تنها به دنبال یادگیری جادو بود! واقعا خسته کننده بود! «خیلی خب، باید همین کارو بکنم، به یکی دیگه نیاز دارم، یکی که فرق کنه، تا به دنیام نشون بده که چیزای دیگه‌ای هم غیر از جادو وجود دارن، به یکی نیاز دارم که حاضر باشه توی مسیر رسیدن به قدرت هر کسی رو نابود کنه، یکی که زیر بار هیچ خطر مرگباری شونه خالی نکنه.» «باید اون یکی سیاره رو بررسی کنم، آره خودشه!» الکس در گذشته یک مبارز بود، اما اکنون در تلاش بود تا با زندگی معمولی‌اش کنار بیاید. متاسفانه، زندگی او با یک تراژدی به پایان رسید، اما پیش از آن که بتواند وارد زندگی پس از مرگ شود، توسط خدایی که از او می‌خواست دنیایش را اصلاح کند، متوقف شد. داستان الکس را بخوانید، داستانی که او بر دنیای جادو مسلط شد و به تنها خدای شمشیر در دنیایی که جز جادو چیزی نداشت، بدل شد!