روزی روزگاری، برج‌های سیاه مرموزی یهویی در کل جهان پدید اومدن و یه سری از مردم برگزیده شدن. ولی همچین چیزی برای بونگ جوهیوک که یه آدم ضعیف و بدشانس بود نباید هیچ وقت اتفاق می افتاد. اما بعد از یه روز خسته‌کننده که از شغل پاره وقتش برگشت، درست وقتی که می‌خواست یک لقمه نودل بخوره اون رو دید [بونگ جوهیوک، برگزیده شدی.] “… اه، لعنتی، این دیگه چیه؟!” یعنی این فرصتی برای اون هستش که زندگی‌اش رو تغییر بده؟