داستان در مورد یه دختر بیچاره فلک زدست که وقتی میخواد به خدا بگه که تو بدن کی میخواد تناسخ کنه اسم کارکتر رو فراموش میکنه و وقتی میخواد توضیح بده خدا کج قضیه رو میگیره و این بیچاره حالا تو بدن ویلن اصلی داستان با یه خانواده داغون گیر میفته (تیپیکاله دیگه همه مون عادت داریم به این چیزا) از دست خانواده فرار میکنه و میاد تو جایی که سگو بزنی نمیره و میفته بین دوتا داداش که شخصیتاشون زمین تا اسمون فرق داره، حالا باید یه سری آدم رو متقاعد کنه که به پیر پیغمبر من شیطان نیستم!